اشعاری از ته دل

ادبی

دکتر علی شریعتی

 


                                                          وقتی که ديگر نبود
 من به بودنش نيازمند شدم .
 وقتی که ديگر رفت ،
 من به انتظار آمدنش نشستم .
 وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
 من او را دوست داشتم .
 وقتی که او تمام کرد ،
 من شروع کردم .
 وقتی که او تمام شد ، 
 من آغاز شدم .
 و چه سخت است تنها متولٌد شدن ،
 مثل تنها زندگی کردن است ، 
 مثل تنها مردن !
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:40  توسط آلاله  | 

دلم تنگ است...

 

غریب آشنا با من،

دلم تنگ است باور کن

پس از تو


زندگی با مرگ همرنگ است باور کن

کمک کن تا دوباره جاده ها بی انتها باشد

نباشی پای رفتن های من سنگ است باور کن

و این بر شانه های عشق یک ننگ است باورکن


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 1:18  توسط آلاله  | 

افشین یداللهی

 

آزاد آزادم ببین


چون عشق درگیر من است


دیگر گذشت آن دوره که


تقدیر زنجیر من است


شاید نمی دانی، ولی ، از خود خلاصم کرده ای


آیینه ی خالی فقط ، امروز تصویر من است


از عشق تو بر باد رفت ، آن آبروی مختصر


من روح بارانم ، ببین ، چون عشق تقدیر من است !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:5  توسط آلاله  | 

افشین یداللهی

 

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

 

همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

 

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

 

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

 

 

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:54  توسط آلاله  | 

افشین یداللهی

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 


پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 



یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را


بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 



من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت


خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 



تا از خیال گنگ رهایی رها شوم


بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 



شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 



تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم


رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 



دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:51  توسط آلاله  | 

تاکسی...

 

توي اين شهر عجايب توي تاكسي كه مي‌شيني
چه‌چيزا مي‌شنوه گوشات، با چشات چيا مي‌بيني

بحثاي داغ سياسي، اجتماعي، اقتصادي
فلسفي، فضانوردي، ورزشي، آشپزي، ديني

توي دانشگاه تاكسي روزي صد دفعه مي‌شه كشف
ربط گودرز و شقايق، ربط بنز و سيب‌زميني

واسه اثبات يه تيكه از يه آهنگ يساري
فكت تاريخي مياره ار فدريكو فليني!

سرتكون مي‌ده و مي‌گه جامعه خيلي خرابه
ظاهرا نوه‌عموشون قبل عقد آورده ني‌ني!

وقتي مي‌شيني تو تاكسي انگاری توي آواكسي
خبرا مي‌رسه واسه‌ت عين چايي توي سيني

بحث انتخاب مردم، بحث كهريزك دوم(!)
صحبت از تفنگ روسي، صحبت از باتوم چيني

وسط بحث سياسي سرشو مي‌بره بيرون
وقتي برمي‌گرده دستش دو سه تا دستمال فيني!

يكي داغون، يكي شيكه، لحن هردوشون ركيكه
مهد فرهنگ و تمدن! جا داره بهش ببالي(!)

صحبتا رفته به سمت محور خواهر و مادر
كه سوار تاكسي مي‌شه يه وجود نازنيني

قد حدودا 180، موي مش، پوست برنزه
با يه كيفِ چرم قرمز، با يه چسب روي بيني

يهو جو شكسته مي‌شه، زيپ لبها بسته مي‌شه
همگي مي‌شيم مودب، جو مي‌شه غير زميني!
***
رسيديم آخر منبر رسمه كه دعا بخونيم
اي خدا چه شهر خوبي! اي خدا چه سرزميني...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:12  توسط آلاله  | 

ساز مخالف...

 

امروز من مي خواهم

كه به قانون طبيعت جور ديگر نگرم

سنگ را شكل دهم

سيرت انسان را

روي پيشاني او بنويسم

ماه را مانند خورشيد٬آتش بزنم

روي سرزمين ابر

راهپيمايي كنم

طعم پرواز بگيرم از اوج

شانه از مسئوليت خالي كنم

روز و شب را بنشانم در هيچ

بنشينم روي آب

بادبادك ها را٬بفرستم من به چاه

http://lhs.lexingtonma.org/Teachers/Cordero/images/KITE4~1.GIF

مرگ را جاي تولد بگذارم در مهد

يك سبد ميوه ي خالي ببرم در بازار

بفروشم به شما

بفروشم به درخت

 http://jafroudi.persiangig.com/nima1372/images/post2a.jpg

زير باران٬بخوانم از كوير

بخندم بر اشك

بخندم بر مرگ

روح در شيشه كنم

باد را ايست دهم

صورتم را با حوله ي تر٬خشك كنم

چوب را با آب٬آتش بزنم

حرف با ساقه ي شبدر بزنم

نور را رنگ كنم

آري مي خواهم

ساز مخالف بزنم

http://fc09.deviantart.com/fs44/i/2009/102/5/3/Clover_Leaf_Love_I_by_Revay.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:54  توسط آلاله  | 

یلدا...

 

بلندی یلدا از ابروی توست

تیغ جدایی را نکش بر این بلندی٬

که دل غم زده ام در انتهایش گره خورده...

 

شیرینی هندوانه ی لب هایت را از من و یلدا دریغ نکن.


چون بی تابیه خورشید برای دیدن صبح دوستت دارم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:47  توسط آلاله  | 

حرفش را نزن...

 

حرف سرخی است رفتن

 

که با ماندن سبز

 

با بوسه آبی

 

و با تــــــو رنگین کمان می شود ....

 

حرف سرخی است رفتن

 

                           حرفش را نزن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:43  توسط آلاله  | 

 

امروز ٬ زمان بر ضربان ِ دل ِ من تنظیم است ...

                                                     چون تورا می بینم

دیروز ٬ جهان بر سر ِ احساس ِ دلم درگیر است ...

                                                     چون تورا نشنیدم

فردا ٬ آسمان به بودنمان خوش بین است ...

                                                    چون تورا

                                                      از باغ جهان می چینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:37  توسط آلاله  | 

به دنبال عشق...

 

هرشب بیقرار میان کوچه ها دور میزنم

پای هر پنجره از دل صدایت میزنم

مردمان همه خسته اند زبس که من

در پی تو به هرشیشه سنگ میزنم

رخسارو روی تورا میجویم ز هردرگاه

به امید یافتنت به هر دری میزنم

تا تو را نبینم نمیروم از این دنیا

عشق حقیقت است مگو لاف میزنم 

اگر بیایی از پشت پرده ها بیرون

تا جان دارم از عشق حرف میزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:50  توسط آلاله  | 

یک روح در یک پیکر ...

مثل یک روح در دو پیکریم

تو در پیکره ی خدایی

من در پیکره ی انسانی

عاشقانه میپرستمت

شاید روزی

یک روح در یک پیکر شویم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:34  توسط آلاله  | 

فریدون مشیری

 

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد

گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش

آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:

در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:10  توسط آلاله  | 

دوستت دارم و دوستت ندارم...(پابلو نرودا)

 

دوستت ندارم و دوستت دارم
اين را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگاني را دو چهره است،
کلام، بالي ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بي کرانگي را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمي دارم.

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختي و سرنوشتي نامعلوم،
در دست های من باشد.

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
ودوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:57  توسط آلاله  | 

بدون شرح

 

بي تو ميشه زنده بود،زندگي نمي شه كرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:42  توسط آلاله  | 

بازگشت کودکی

 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

( داستانکی از شل سیلور استاین )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:31  توسط آلاله  | 

 

* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان

را فراموش نخواهند کرد .

* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :

" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "

* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا

می کنی و من برای همیشه گم می شم .

* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری

فروخت تو غریبی .

* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:18  توسط آلاله  | 

آخرین قصه

 

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:15  توسط آلاله  | 

قیصر امین پور

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان  
           چقدر زود
                         دیر می شود!

 

وقتی تو نیستی

     نه هست های ما

 چونان که بایدند ...

    نه باید ها ...

             هر روز بی تو

                          روز مباداست !  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:5  توسط آلاله  | 

به یاد پدربزرگ...

 

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !

شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود


نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:0  توسط آلاله  | 

{{{90 جمله ی آموزنده}}}

 

1- اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي

2- لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصا ل بيم فراغ

3- آغاز کسي باش که پايان تو باشد

4- پرستویي که به فکر مهاجرت هست از ويراني آشيانه نمي هراسد5- کمي سبکسري لازم است تا از زندگي لذت ببري و کمي شعـــور، تا مشکلي برايت پيش نيايد

6- دوست واقعي كسي است كه اگر ساعتها در كنار او ساكت بشيني و صحبتي بين تان ردوبدل

نشه بعد از خداحافظي احساس كني كه ساعتها باهاش درد و دل كردي

7- چون مي گذرد غمي نيست

8- انسان بايد سعي کند در زندگي چيزهايي که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور ميشود چيزهايي را که بدست آورده است دوست بدارد

9- فرصتها در سختي ها بوجود مي آيند بدون جاذبه، پرواز معني ندارد

10- کاش ميشد سرنوشت را از سرِِ  نوشت

11- براي تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسكوت

12- اگر شير درنده اي در برابرت باشد بهتر است از اينكه سگ خائني پشت سرت باشد

13- هميشه از سکوت چگونه فرياد زدن رو بياموز

14- مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتني بودن است

15- با يه چوب کبريت ميشه هزاران درخت رو سوزوند و از يه درخت هزاران چوب کبريت به وجود مي آيد

16-  محبت از درخت آموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نميدارد

17- هر چيزي که تو را نکشد مطمئناً قوي ترت ميکند

18- اين جهان پر از صداي پاي مردمي است كه همان طور كه تو را مي بوسند طناب دار تو را مي بافند

19- آنکه مي گريد يک درد دارد و آنکه مي خندد هزار و يک درد

20- گذشت زندگي يک چيز را بارها ثابت مي کند و آن اين است که گاهي احمق ها درست ميگويند

21- هر انسان بيشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببيند از دوستان نادان خود ميبيند

22- چرا هميشه بدنبال اين هستيم که بدانيم چرا گل خار دارد؟ بياييد گاهي بدنبال آن باشيم که بدانیم چرا خار گل دارد؟

23-  خدايا! چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

24- جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است

25- دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي

26- چه فکر کني مي تواني و چه فکر کني نمي تواني ، درست فکر ميکني

27- اگر مردم را به حال خود گذاشتي تو را به حال خود خواهند گذاشت

28- در نمك بايد چيز غيب و مقدسي وجود داشته باشد چيزي كه هم در اشك و هم در درياست

29- من هرگز نمي نالم...قرنها ناليدن بس است...ميخواهم فرياد بزنم...!اگر نتوانستم سكوت ميكنم

30- بادها مي وزند، عده اي در مقابل آن ديوار مي سازند و تعدادي آسياب به پا مي كنند

31- پريدن كار دل است و قدم زندن كار عقل، اگر لذت جهان خواهي با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهي آهسته رو

32- زندگي همانند هنر نقاشي كردن است با مداد مشكي ولي بدون پاك كن

33- زندگي درس حساب است، خوبيها را جمع، بديها را كم ، خوشي‌ها را ضرب و شاديها را تقسيم كنيم

34- زندگي نكن براي مردن، بمير براي زندگي كردن

35- زندگي تفريح است ميان تولد و مرگ

36- خشم با ديوانگي آغاز ميشود و با پشيماني پايان ميپذيرد

37- آزادي تنها ارزش جاودانه تاريخ است

38- مسير را به خاطر بسپار که مقصد همان مسير است

39- با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش . تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير ، خود ، خودت را تعريف كن

40- دنيا از آن کسي است که براي تصاحب آن با خوش خلقي و ثبات قدم گام برميدارد

41- زندگي سفر است پس بياييد همسفران خوبي براي ديگران باشيم

42- بزرگترين آزادي بشر ، توانايي تصميم گيري و انتخاب نگرش هاي خويشتن است

43- خانمها با گوشهايشان عاشق مي شوند و آقایان با چشم هايشان ...

44- ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم

45- مبارزه هر قدر صعب, صعود را ادامه بده. شايد قله تنها در يک قدمي تو باشد

46- هر کار بزرگی در آغاز محال به نظر میرسد 

47- در زندگي خوشبختي به سراغ كسي نمي‌آيد، انسان بايد سراغ خوشبختي برود

48- دنيا آنقدر بزرگ است که براي همه جايي براي زيستن دارد . پس سعي کنيم بجاي اينکه جاي ديگران را بگيريم و يا خود را جاي ديگران جا بزنيم جايگاه واقعي خود را بدست بياوريم

49- عظمت مردمان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار میشود

50- جستجوي حقيقت شيرين تر از پيدا كردن آن است

51- در زندگي خانوادگي،شوم ترين كلمات اين دو هستند:مال من،مال تو

52- پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم و دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم. بينش ده تا تفاوت ايندو را دريابم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتارکنند

53- براي جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که براي خودت فرصت قائل ميشوي

54- ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و تمامي زندگي افزايش بده

55- امکان تغيير در زندگي هست.ديگران اين کار را کرده اند

56- از درخت سکوت ميوه آرامش آويزان است

57- آن چه را در روشنايي ديده اي در تاريکي به فراموشي نسپار

58- خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري !

59- هيچ انساني دوست يا دشمن تو نيست بلکه انسانها معلم تو هستند

60- کوچک که بودم فکر مي کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم ميداشت بزرگ که شدم ديدم چقدر بعضي آدمها کوچکند و باز ترسيدم

61- هيچ مشکلي نيست که محبت کافي نتواند بر آن غلبه کند

62- شما ميتوانيد بهترين بذر جهان را در اختيار داشته باشيد،ولي اگر محل مناسبي براي رشد آنها نداشته باشيد،فايده اي نخواهد داشت

63- در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ

64- عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد 

65- مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند

66- وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

67- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

68- يك همسر فقط همراه آدم نيست، او كل تقدير ماست

69- انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست

70- گاهي اوقات در زندگي خيلي زود، ديــــــــــــر مي شود

71- براي اينكه بزرگ باشي، نخست كوچك بودن را تجربه كن

72- هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است

73- از اين كه زندگي شما تمام شود نترسيد، از آن بترسيد كه هرگز آغاز نشود

74- پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست

75- ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم، ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم

76- رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي

77- روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري

78- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

79- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري

80- کسي که براي محبت حدود قائل مي شود ، معني محبت را نفهميده است

81-  تنها بنايي که اگر بلرزد ، محکمتر مي شود ، دل است

82-  هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي حداقل يادش بدين که وقتي شکست لبه تيزش دسته اوني رو که شکستش نبره

83-  سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو ،تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد

84- هيچ صيادي نمي تواند در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد کند

85- دنبال کسي نباش که باهاش بتوني زندگي کني دنبال کسي باش که بدون اون نتوني زندگي کني

86- خدايا به من تلاش در شكست، صبر درنومیدی، رفتن بي همراه، فداكاري در سكوت،خدمت بي نان، مناعت بي غرور، عشق بي هوس و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن

87- براي رسيدن به دوردست ها, بايد از نزديكي ها گذشت , اما رسيدن به نزديكي ها به سهولت ميسر نيست

88- جاي کشتي در ساحل بسيار امنتر است ولي براي اين ساخته نشده

89- سعي کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان مي نگري

۹۰- بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد. هرچند آن بجز معني رنج و پريشاني نباشد. اما کوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:57  توسط آلاله  | 

داستانی زیبا

 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:33  توسط آلاله  | 

یک داستان کوتاه...

 

 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:31  توسط آلاله  | 

عاشقی جرم قشنگی ست...

 

     اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
     چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم



    به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
    به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


    به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
    که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


    به همان زل زدن از فاصله دور به هم
    يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


    به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
    به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


    به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
    به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


    شبحی چند شب است آفت جانم شده است
    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    در من انگار کسی در پی انکار من است
    یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


    یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
    می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


    آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
    بر سر روح من افتاده و آوار شده


    در من انگار کسی در پی انکار من است
    یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


    یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
    می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


    رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
    راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


    اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
    پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


    حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
    عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


    آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
    آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


    اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
    و تماشاگه این خیل تماشا شده است


    آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
    عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:27  توسط آلاله  | 

عشق واقعی...

 


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:20  توسط آلاله  | 

داستان ماهیگیری

 

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:18  توسط آلاله  | 

اکبر اکسیر

 

من تعجب می کنم

چطور ، روز روشن

دو هیدروژن

با یک اکسیژن ترکیب می شوند !

و آب از آب تکان نمی خورد !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:51  توسط آلاله  | 

 

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !

از شما چه پنهان ....

ما از درون زنگ زدیم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:22  توسط آلاله  | 

ای کاش های من...

 

کاش روزی که تو لبخند زدی بر دل من

دل من لال نمی شد

و زبانم

پی گلواژه نام تو نمی گشت

کاش روزی که صدای نفست

هم نفسم بود

روز من سال نمی شد

نفسم همدم یک آه نمی شد

و لبانم 

پی گل بوسه به لب های تو آواره نمی گشت 

کاش روزی که تو بر خاطر من

چنگ زدی 

صفحه ی دفتر من کال نمی شد

وخیالم

پی آواز کلام تو نمی گشت

کاش آنروز که در خاطره چشمانت

تپش سینه ی من

چشمه ی آبی ها بود

آرزوهای من "ای کاش "نمی شد

وسکوتم

پی نجوای صدای تو نمی گشت 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:48  توسط آلاله  | 

 

شکسپیر:  

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...  

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !  

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری  

بگذاری ...  

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:37  توسط آلاله  |